۱۳۹۵ فروردین ۷, شنبه

زیرخاکی ها


مادر لطفی را پیش از این ندیده بودم. پیرزنی ویلیچری که بر لبه ی تخت خود نشسته بود و کم سخن می گفت و مدام اما خنده بر لب داشت. این بانو، از سال شصت وهفت تا همین دو سال پیش که پاهایش نای رفتن داشت، هم سخنگوی خاورانی ها بود و هم غمخوارشان و هم پیگیرِ کارهایشان و هم کسی که رخ به رخِ اطلاعاتی ها و ملاهای سلّاخ می ایستاده و محکم می گفته: بچه های ما را اگر نمی بینید، نبینید، ما اما مادریم. بترسید از روزی که مادران از خاک بر بخیزند و به سمتِ آه خیز بردارند.
نقطه ی اوج داستان مادر لطفی از یکی از روزهای خرداد سال شصت و هفت شروع می شود. روزی که برادران، جنازه ی پسرش – دکتر انوشیروان لطفی – را در خاک خاوران جای می دهند. و یک سال بعد کشته های فراوانی را با کمپرسی می آورند و در گودال خاوران خالی می کنند. از فردای همان روز است که این بانو سر برمی کشد و بر خاک می نشیند و با دیگر مادران تلاش می کند زیرخاکی ها را شناسایی کند. زیرخاکی ها قیمتی بودند اما برادرانِ اسلامی اصرار بر این داشتند که نخیر، این ما هستیم که بر پیشانیِ هرکسی و هرچیزی برچسبِ قیمتی بودن یا بنجل بودن می زنیم.
از برادران اسلامی بگویم: آنان نه که هر حس و عاطفه و جوانی و حق حیات را مچاله ی اسلامِ آنچنانیِ خود می خواستند، به استناد چهارخط نوشته ی حضرتِ امامی، زده بودند و بلورِ هستیِ جماعتی اسیر و زندانی را شکسته بودند. با شکسته ها چه؟ شکسته ها را بارِ چند کمپرسی کرده بودند. بعدش؟ بعدش درِ بزرگِ زندان اوین وا شده بود. بعدش؟ کمپرسی ها یکی یکی با بار بلورشان از زندان خارج شده بودند. بعدش؟ بعدش بلورِ هستیِ آن جماعتِ اسیر را در گودال خاوران خالی کرده بودند. بعدش؟ با رفت و آمدِ چند باره ی یک لودر، روی همه ی بلورها خاک پاشیده بودند. برای چه؟ برای این که در نبود هر درخششی، بلور اسلامِ زیرخاکیِ خودشان بدرخشد و چشم ها را از هرکجا به خود بخواند.
مادر لطفی را بانویی نترس و خردمند و تیزهوش و سخنور و خستگی ناپذیر و با ادب و منصف و انسان یافتم. خم شدم و به برکتِ مادری و نترسی و زحمت هایش بر پشتِ دستش بوسه نشاندم. در خانه ی مادر لطفی، پیربانویی بود اهل رشت. که تحصیلکرده و خوش سخن و سرشار از شگفتی بود. دو پسر و یک عروسش از بلورهای خاورانی بودند. یک برادرش را نیز از همان سال ها برده بودند که برده بودند که برده بودند.
می پرسم: آهای ای برادران اسلامی، برای چه این همه بلور امانتی را زدید و شکستید؟ که لابد خود بدرخشید و قیمتِ ناچیزِ خود را بر طبق نهید؟ اکنون کو آن بلورِ قیمتیِ اسلام ناب تان؟ چی؟ از سرانگشتان شان خون می چکد؟ چه کسی؟ شیخ مصطفی پورمحمدی وزیر دادگستریِ دولت آقای روحانی؟ و؟ سید ابراهیم رییسی همه کاره ی امپراطوریِ آستان قدس رضوی؟

محمد نوری زاد
هفتم فروردین نود و پنج - تهران

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.