۱۳۹۴ اسفند ۲۰, پنجشنبه

من غریبم تو غریب


یک: نوشته ی تابلو را از این رو به آن رو تغییردادم. جوری که تا دیروزش سخن از دزدان سپاه بود، این بار اما پای دوستان سپاه را پیش آودم. که یعنی اگر اموال و گذرنامه ی مرا دزدان سپاه برده اند، دوستانِ سپاه بازم گردانند. این سخنِ همیشگیِ من است که در هرکجای آلوده به مفسده، دوستان و خوبانی هستند که به ناگزیر در آنجایند اما پاکدست و نیکو سیرت اند و کاری به بصیرت و اینجور چیزها ندارند. جوانی که یک تیک عصبی داشت و گاه به گاه فک پایینش را به چپ می چرخاند و در هر کلامش، لعنت می فرستاد به این و آن، از من در باره ی واژه ی "بصیرت" پرسید. گفتمش: پسرم، هیچگاه به کسی و کسانی لعنت مگو. فرستادنِ لعنت، بیش از آنکه بر جانِ طرف اثر کند، دستِ تهی ما را از عقل و انصاف و درستی آشکار می کند.
گفتم: آدمهای سست اندیش اند که به این و آن لعنت می فرستند و خود را از فشارهای عصبی و درونی تخلیه می کنند. به وی گفتم: من خودم پیشترها شیدای زیارت عاشورا بودم. یک روز اما بخود گفتم: برای چه این همه لعنت در این زیارت انبار شده؟ لعنت به این و آن، هیچ مفری برای نیک نگری باقی نمی گذارد. شاید در میانِ آن جماعتی که ما لعنت بارانش می کنیم، باشند خوبانی که به هر دلیل آنجایند. و اما داستان بصیرت. کل داستانِ بصیرتی که این روزها لقلقه ی زبان جماعتی از ولایتمداران شده این است: ایهالناس، همین که شما عقربه های خود را با بلندایِ همینجوریِ ما تنظیم کنید، من خودم جبرانتان می کنم و شما را از پهنه ی پخمگی بر می کشم و بر اریکه ی پهلوانی می نشانم و به جمعِ بابصیرتان راهتان می دهم جمیعاً. پرسید: عاقبت سوریه چه می شود؟ گفتم: بپرس عاقبت خودِ ما چه می شود؟ گفت: خب. گفتم: این جنگ به زودی پایان می گیرد. اما مردمان آواره و زخمی سوریه و یمن و لبنان و فلسطین در مجامع جهانی ما را سخت به محاکمه خواهند کشید و از نسل به نسل ما غرامت خواهند گرفت. گفتم: آقای خامنه ای امسال نه چند سال دیگر می رود. مثل یار دیرینش واعظ طبسی. و برایش کل کشور را به عزا می نشانند. او می رود اما یک بدهی بزرگ برای نسل های به دنیا نیامده ی ما حتی بجای می نهد. همین حالا اسرائیلی ها دارند سال به سال خسارت سالهای هیتلری را از آلمانی ها می گیرند. و گفتم: آقای خامنه ای تلخ ترین راه را برای شیعه گستری برگزید. راهی که جز ویرانی عایداتی نداشته است. شاید چند نسل دیگر، کودکان تنگدست ما سرودی بخوانند با این ترجیع بند: من غریبم تو غریب!
دو: شیبِ راه را بالا می رفتم تا بر سکویِ همیشگیِ خویش بساط بگسترانم. به بانویی برخوردم که مرا می شناخت. در همان چند قدمی که با هم همقدم شدیم، دانستم وی مادرِ "یاشار دارالشفاء" است. یاشار از خوبانِ هشتاد و هشت است که یکسره از سال نود و یک در اوین زندانی است. با همان جرم های کلیشه ای و تکراری. مثل؟ اقدام علیه امنیت ملی و توهین به فلانی و نشر اکاذیب. می گویم: هیاهویِ هیمنه ی نظام مقدس و معرکه گردانی های منطقه ای اش را در همین ترس و لرزش از فعالیت های بدیهیِ جوانان می شود رصد کرد. تو اگر آنقدر قدَر قدرتی که چپ و راست برای آمریکا و اسرائیل و نابودی شان رجز می خوانی و برای سرنوشت محتومشان آیه و حدیث می آوری، چرا باید از یک سخن و یک نوشته ی معترضانه ی یک جوان برآشوبی؟ هم آن هیاهوهایِ "شهاب" گونه ات دروغ است و هم این که مثل چی می ترسی و ترست را در پسِ زندانی کردنِ همینجوریِ مردان و زنانِ ما مخفی کرده ای.
سه: مأموران یکی از کلانتری ها، هشت جوانِ ژولیده را دستبند به دست آوردند و به دادسرا بردند. این هشت جوان، انگار کارگران یک ذغال فروشی بودند. سرو روی و لباس شان کثیف و دودی و آشفته بود. یکی شان از گرسنگی تکه نانی بدندان می کشید و می رفت. پشتِ سرِ اینها نعمتی را دیدم که نرم نرم و عصا بدست از شیب راه بالا می آید.
چهار: خانم معصومه دهقان از ملاقات با همسرش جناب عبدالفتاح سلطانی می آمد. گفت: این بار قول می دهم که با نیت دیدار شما به اینجا بیایم نه این که بروم ملاقات و بعدش راهم را به اینسوی کج کنم. به وی گفتم: شما از ملاقات که می آیید، تازه ترین خبرها را از استادمان جناب سلطانی برای ما می آورید. این بانو، ملاقات حضوری داشت با شویش. و وقتی داستان نعمتی را از زبان خودش شنید که می گفت: من با پوستر شاه و فرح رفتم داخل دادسرا پیش قاضی، به وی گفت: آقای نعمتی، شما وقتی در پی خواسته ی شخصی و قانونی ات هستی، همه از شما حمایت می کنند. اما وقتی دست بکارهای حاشیه ای می زنید، به همان نسبت از دادخواهیِ خود فاصله می گیرید.
پنج: امروز سه شنبه هشت مارس است. سالروز جهانیِ بزرگداشت زن. این تک بیت را همینجوری زمزمه کردم. تقدیم به همه ی بانوان سرزمینم ایران:
من زمینم من زمانم من زنم
تا زلالِ مادری پر می زنم
شش: جوانی آمد که زود پیر شده بود. دلم سوخت از تماشای رگه های سفید موی سرش. چند سال داشت مگر؟ پرسید: چرا این همه اعتیاد هست در این مملکت؟ آنهم بی مزاحم. تلفن می زنی فی الفور می آورند درِ خانه. گفتم: پسرم، ای من فدای جوانیِ از دست رفته ات، علتِ این که مملکتِ ما در آمارهای جهانی رتبه ی نخست در مصرف مواد مخدر را داراست، این است که دستِ برادران سپاه و اطلاعات در ترانزیت مواد مخدر دخیل است و سالانه میلیاردها دلار از همین راه عایدشان می شود. و اساساً مبارزه ای هم در کار نیست. این تیر و ترقه ها و تعقیب و گریزها و کشف ها و آتش زدنِ مواد مخدرِ کشف شده برای نمایش و آراستنِ آمارها برای مجامع داخلی و جهانی است.
هفت: دوجوان بیست و چند ساله که یکی شان پولدار به نظر می رسید و دیگری فقیر و در فیسبوک با هم دوست شده بودند، آمدند و درست وسطِ صحبت هایشان به حکم اعدام بابک زنجانی متمرکز شدند. حتی یکی شان گفت: من قلباً به بابک احترام می گذارم بخاطر هوش زیادش. اینجور آدمها باید مورد تقدیر قرار گیرند نه این که زرتی بگیرند و اعدامشان کنند. گفتم: بابک زنجانی و سعید مرتضوی آدمک های مجتبی خامنه ای اند. اینها هرکدام تاریخ مصرف دارند. چه نامه ها که شیخ حیدر مصلحی به دستگاهها و وزارتخانه ها ننوشت برای پس راندن موانع و راه گشودن برای بابک زنجانی. این شیخ حیدر مصلحی وزیر اطلاعات بود و کیست که در برابر توصیه ی وزیر اطلاعات سربگرداند و بگوید: طبق قانون نمی شود!؟ و گفتم: بابک زنجانی، مستقیم از طرف مجتبی خامنه ای بقصد دور زدنِ تحریمها بکار گرفته شد و نه که خبرها و رازهای پنهانی با اوست و تاریخ مصرفش هم سر آمده، باید سرش به زیر آب رود و رازها با خود به گور ببرد.
هشت: مرد جوانی آمد از خطه ی کردستان. در رشته ی جامعه شناسی و در مقطع دکتری درس می خواند. شما در جمال مبارک این جوان، قشنگیِ ایرانی بودن را می توانید بچشید. لبخند، ادب، روشنایی، امید، خردمندی، آزادگی، شوق به فردا، نهراسیدن از تنگناها. من درسفری به کردستان، یک ناهاری مهمان وی و همسرش بودم. این زن و شوهر، از آن جنس هموطنانی هستند که شما درکنارشان هرگز احساس غریبگی نمی کنید. مگر معنای هموطن بودن این نیست؟ مگر می شود به هموطنی برخورد و با وی غریبگی کرد؟ این ماییم که با نفرت پراکنی و تقسیم بندی شهروندان به درجه ی یک و دو و چند، و با خودی و غیر خودی خواندن مردم، و با تلقی های مسخره ای چون خواص و عوام و اکثریت و اقلیت، مستقیماً مردم را به چند شقگی سوق داده ایم و می دهیم.
نه: دوست خوبم جناب حسین زمان آمد. که صدای زلالی با اوست و پیشتر صدای نازنینش از رادیو و تلویزیون پخش می شد اما از روزی که جانب انصاف و درستی را گرفت و به بعضی ها گفت: نه، از پخش ترانه هایش جلوگیری کردند و درهای تمامی سالن ها را به روی وی بستند تا مبادا کنسرتی بپای دارد و صدایی بگرداند و دلهایی را بلرزاند. و اکنون سالهاست که همه ی درها را به روی وی بسته اند و هیچ منفذی برای فعالیت های هنری اش وا نمی کنند. او آمد و مرا در آغوش گرفت و برگه ای را از جیبش در آورد و گفت: این یک ترانه است که هیچ آهنگسازی حاضر نمی شود برایش آهنگی بسازد. این ترانه را آورده ام تا تقدیمش کنم به شما. و خودش نشست بر بساط من و چند بیتی از ترانه را برای من و نعمتی خواند. صدای حسین زمان، صدای آزادی است. او تا کنون با هزار مشقت دو سه تصنیف در حمایت از زندانیان سیاسی و غربتِ آزادی خوانده و در فضای مجازی منتشر کرده است. و اما چند بیتی از ترانه ای که تقدیمِ من کرد:
در این بهارِ مرده ی بی عشقِ بی انسان/ سر را مقیمِ شانه ی من کن برادر جان
ما گریه کردیم و قفس هامان قفس تر شد/ تو گریه کن شاید دری واشد برادر جان
چاووش خوان سفره ی بی نان مان کردند/ با نام آبادی چنین ویران مان کردند
با لفظ آزادی صدامان را وجب کردند/ ما را دچار رعشه های نیمه شب کردند
در این بهار مرده ی بی برگ بی باران/ ما را رفیق هق هق خود کن برادرجان
سر را به خشم شانه ام بسپار و ایمن باش/ دنیا پر از تاریکی است اما تو روشن باش
من هم دلم خون است از کاشانه ی ویران/ حالاتو دوشِ هق هق من شو برادر جان
ده: هوا تاریک شد. خانم علیشناس با بانویی دیگر به دیدنم آمدند. بانوی همراه، شیشه ای زیتون برایم آورده بود. به وی گفتم: من که نوشته ام چیزی برایم نیاورید. که اگر بیاورید، من می بخشمشان به دیگران! اصرار کرد که نه، این را خودتان میل کنید برای قلب تان خوب است. خانم علیشناس از دو زندانی سخن گفت و خود از یادآوریِ وضعِ این دو زندانی متآثر شد. یکی سعید حسین زاده که جوانی است بیست و سه ساله و ورزشکار و همین اکنون در اوین زندانی است. این جوان با همان جرم های متداوِ زندانیان سیاسی به هفت سال زندان محکوم شده. بیمار است. رماتیسم قلبی دارد. مشکلات مفصلی دارد. این روزها در اعتصاب غذاست و بیستمین روزش را می گذراند و ده کیلو وزن کم کرده.
دیگری؟ دیگری جوانی است از خطه ی کردستان که برایش اعدام بریده بودند و بعداً به حبس ابد تقلیل یافت. او را از زندان اوین به زندان میناب در استان هرمزگان تبعید کرده اند. او هم سخت بیمار است و به سرطان روده مبتلاست و بشدت به مراقبت های پزشکی محتاج است که در آن سامان از این خبرها نیست و دستش هم بشدت خالی است. خانم علیشناس که فرزند خودش تا مدتی پیش زندانی بود و اکنون به مرخصی آمده، سری به تأسف تکان داد که: تمامی ندارد این غصه های ما.
یازده: خانم و آقای احمدپور از قم آمده بودند تهران. ابتدا رفته بودند دیدن خانم کروبی و از آنجا یکراست آمده بودند اوین تا مرا ببینند. تا کمی صحبت کردیم، آقا و بانویی آمدند که من نمی شناختمشان. بانو گالری دار بود. مبل های عتیقه و فرسوده را از فرانسه به ایران می آورد و بازسازی شان می کرد و بفروش می رساند. در باره ی آقای احمدپور به خانم گالری دار گفتم: من همیشه درنوشته هایم از مراجعه و ملاهای حاکم بر ایران سخت انتقاد کرده ام اما همیشه نیز خوبانِ این جماعت را قدر دانسته ام. این آقای احمدپور یکی ازملایان نیک اندیش و سالم و خردمند است. او را با وحشیگری از میان جمع خانه بیرون می کشند و زندانی اش می کنند و بعدش به شهرستان ایذه تبعدش می کنند. آقای احمدپور ادامه داد: من دوستان زیادی داشتم اما در زمان تبعید هیچیک سراغی از من نگرفتند. تنها کسی که راه افتاد و در ایذه به دیدنم آمد همین آقای نوری زاد بود. بعد از آمدن ایشان بود که دیگران نیز به صرافتِ دیدار با من افتادند.
دوازده: همه بودیم که دوستی با بساط شام آمد و با چهره ی خندانش همه را به لوبیا دعوت کرد. چه شام گوارایی. این دوست خنده روی من هرگز به خواهش های من – که چیزی نیاورید – توجه نکرده است و نمی کند. باید تمهیدی دیگر بیندیشم.
سیزده: همه بودیم که بانو راحمی پور با پسر جوانش آمد. شیب راه نفسش را به شماره انداخته بود. با خوشحالی به من گفت: خبردارید شکایت نامه ای به سازمان ملل فرستاده شده؟ این بانو، با در جوارِ دفترمرکزی کارخانه ی لاستیک دنا با ما به اعتراض می ایستاد و عکسی از برادر اعدام شده اش بالا می گرفت و عکس از یک کودک خردسال. و این نوشته: برادرم را کشتید، با کودکش چه کرده اید؟ برادرش و زنِ برادرش از هواداران مجاهدین بودند. در همان سال های تلخ دهه ی شصت، این زن و شوهر را دستگیر و به زندان اوین می برند. زن حامله است. درهمان زندان دختری به دنیا می آورد. به بهانه ای نوزاد را از مادر می گیرند. مادر را آزاد می کنند و مرد را به جوخه ی مرگ می سپرند. حالا خانم راحمی پور در بدر در پیِ فرزند برادرِ خویش است که اکنون باید سی و دو ساله باشد.
چهارده: همه که رفتند، جوانی قد بلند آمد. با انگشتری در انگشت که نقش شاه بر آن بود. هوا سرد بود و جوان لباسِ نازکی به تن داشت. پتوی خود را وا کردم و به وی دادم تا دور خود بپیچد. گفت: قدم بزنیم؟ همانجا کمی قدم زدیم. پرسید: قصد شما از اصرار برای پس گرفتنِ اموال شخصی تان چیست؟ ارزشِ ریالی این اموال مگر چقدر است؟ به وی گفتم: من شش ماه جلوی وزارت اطلاعات ایستادگی کردم تا توانستم اموال برده شده ام را از آنها پس بگیرم. وقتی گرفتم، همه را ریختم دور. چون فرسوده و کهنه شده بودند. اینها را هم که از سپاه پس بگیرم ای بسا دورشان بریزم. مهم اما همین واخواهیِ حق است. من می گویم: اگر هرکدامِ ما بر حقِ قانونیِ خود اصرار ورزیم و در این راه آسیب نیز ببینیم، این پایداریِ فزاینده نرم نرم به تربیت جامعه می انجامد و نهادی مثل سپاه نمی تواند همینجوری کل مملکت را بزند زیر بغلش و هیچ نظارتی را بر نتابد و به هیچ خدایی بندگی نکند و احدی را نیز به رسمیت نشناسد. 
محمد نوری زاد
هجدهم اسفند نود و چهار - تهران

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.