۱۳۹۸ آذر ۲۱, پنجشنبه

جمهوری اسلامی از چه کتاب‌هایی می‌ترسد؟

در رمان ۱۹۸۴ اثر جورج اورول، تشکیلاتی وجود دارد به نام «پلیس مبارزه با جرائم فکری» و وزارت حقیقت نیز با دستگاه تله‌اسکرین همه‌چیز را کنترل می‌کند. همه باید به این باور برسند که به‌جز آن‌چه حزب می‌گوید، هیچ چیزی درست نیست. اقدام هماهنگ و سراسیمۀ نهادهای مختلف حکومتی برای تشدید اسلامی‌سازی علوم، به‌خصوص پس از موج تظاهرات ضدحکومتی آبان‌ماه، بی‌شباهت به تصویری که جورج اورول از وزارت حقیقت ارائه کرده نیست.
در روزهای گذشته، معاون پژوهشی سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی از بومی‌سازی (اسلامی‌سازی) علوم صحبت کرد و گفت: «یک کتاب درسی هم می‌تواند ابزار استعمار باشد. وقتی شما کتاب درسی را از یک کشور دیگر انتخاب و ترجمه می‌کنید، در حقیقت محتوای فرهنگی از آن کشور می‌آورید.»
معاون وزیر آموزش و پرورش حکومت اسلامی نیز از شکستن انحصار زبان انگلیسی و ورود زبان چینی در برنامه درسی مدارس سخن گفت.
تلاش برای اسلامی‌سازی دانشگاه‌ها و تغییر محتوای درسی موضوع تازه‌ای نیست و بیش از چهار دهه سابقه داشته، اما تشدید و شتاب گرفتن این روند، به‌نوعی نشانگر هراس ایدئولوژیک حکومت از فرهنگ و آگاهی و دانش در جامعه ایرانی است.
هراس معرفتی از زیست‌شناسی تکاملی
تیغ سانسور و محدودیت در جمهوری اسلامی شامل موضوعات بسیاری می‌شود، از فرهنگ و تاریخ گرفته تا موسیقی و شعر و فیلم و پوشش و البته علم. از بین شاخه‌ها و زمینه‌های گوناگون علم و فناوری، شاید هیچ شاخه‌ای چون زیست‌شناسیِ تکاملی و نظریه داروین، نهادهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را هراسان نکرده باشد.
وزارت ارشاد و یا نهادهای کنترل محتوای کتب درسی با معادلات ماکسول و نظریه‌های الکترومغناطیس و ریاضیات مشکلی ندارند، اما دریافته‌اند که برخی زمینه‌های علمی، پیامدهایی فکری به دنبال دارد که چندان برای حکومت مطلوب نیست.
عیسی کلانتری، رئیس سازمان حفاظت محیط زیست، در شهريور ۱۳۹۸ با اشاره به تعطیلی «مدارسِ طبیعت» صراحتاً گفت که «به طور رسمی به بچه‌های مردم می‌گویند خلقتی وجود ندارد، همه تکامل است. داروین این طور نمی‌توانست شست‌وشوی مغزی به بچه‌‌ها بدهد. من به عنوان یک مسلمان تماشاچی باشم؟»
بنابراین تعجبی ندارد که مجوز کتاب‌های یووال نوح هراری (انسان خردمند، انسان خداگونه و...) لغو شود. در ماده ۴ آیین‌‌نامه اهداف، سیاست‌ها و ضوابط نشر کتاب دقیقاً همین هراس حکومت از نشر علم و آگاهی انعکاس یافته و از ممنوعیت انتشار کتاب‌هایی که به زعم جمهوری اسلامی «ترویج مادی‌گرایی فلسفی و اخلاقی و سبک‌های زندگی مخالف ارزش‌های اسلامی و اخلاقی» به شمار می‌روند صحبت شده است؛ کتاب‌هایی که در نگاه حکومت و بر اساس این آیین‌نامه، «تبلیغ و ترویج الحاد و اباحه‌‌گری، انکار یا تحریف مبانی و احکام اسلام و مخدوش‌ کردن چهره شخصیت‌هایی که از نظر دین اسلام محترم شمرده می‌شوند و تحریف وقایع تاریخی دینی که مآلاً به انکار مبانی دین منجر شود».
انسان‌شناسی و آموزه‌های زیست‌شناسی تکاملی انسان، منشأ فرهنگ و منشأ دین و باور در جوامع انسانی، به طور کلی از دید حکومت، در حیطه ممنوعه‌های فکری محسوب می‌شود. و احتمالاً دلیل آن این است که بر اساس ارزیابی نهادهای حکومتی، افراد با مطالعه کتاب‌هایی چون «انسان خردمند» یووال نوح هراری، دیگر زیر بار باورهایی چون ولایت فقیه و فقه و شفاعت و جهاد و تمام ارزش‌هایی که حکومت روی آن حساب کرده نخواهند رفت. مطالعه تاریخ تکامل انسان (به‌خصوص پس از انقلاب شناختی از هفتاد هزار سال پیش به این سو) به افراد خواهد آموخت که این مفاهیم، چیزی جز تخیلات و افسانه‌های ساختگیِ هموساپینس نیست و در این صورت دیگر نه صدور انقلاب معنا می‌دهد نه گسترش هلال شیعی نه اسرائیل‌ستیزی.
مطالعه آثار ریچارد داوکینز و این‌که بر اساس شواهد مولکولی دریابیم نیای مشترک ما و شامپانزه‌ها چیزی در حدود پنج تا هفت میلیون سال پیش در آفریقا زندگی می‌کرده، جایی برای باور به ستاد امر به معروف و نهی از منکر و شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی و ده‌ها و صدها بنیاد ریز و درشت (با بودجه سالانه حدود ۲۵۵۰ میلیارد تومان) باقی نخواهد گذاشت.
بنابراین نباید حیرت کرد که چرا حکومت از ترویج این آموزه‌ها هراس دارد و تیغ ممیزی و سانسور را دقیقاً روی این مباحث و کتاب‌ها آخته است.
علوم انسانی؛ پاشنه آشیل
پایه دیگر هراس ایدئولوژیک حکومت، علوم انسانی است. علی‌اکبر ولایتی، رئیس هیئت مؤسس و هیئت امنای دانشگاه آزاد اسلامی، جایی گفته بود «متأسفانه بعد از دارالفنون، فرهنگ ما غربی شد و خیلی سخت است که جامعه‌شناسی و روان‌شناسی را از فرهنگ غرب رها کنیم».
تلاش برای اسلامی‌سازی محتوای کتب درسی از نظر تاریخی به سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲ و ماجرای انقلاب فرهنگی بازمی‌گردد که قرار بود با «تحول محتوایی در رشته‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی بر مبنای ارزش‌های اسلامی» دانشگاه را از عناصر غربی پاکسازی کند.
جمهوری اسلامی در این سال‌ها ده‌ها نهاد و کارگروه و شورا تشکیل داده و از شورای تخصصی تحول و ارتقای علوم گرفته تا برنامه «افق ۱۴۰۴» و یا سند ۷۴ صفحه‌ای نقشه جامع علمی کشور تنها یک هدف را دنبال کرده است: اسلامی‌سازی دانشگاه‌ها.
در بی حاصل بودن این تلاش‌ها همین بس که با گذشت چهار دهه، هر بار از شورا و کارگروه و سند جدیدی رونمایی می‌شود که نشان می‌دهد دانشگاه‌ها و محتوای کتب درسی علوم انسانی هنوز اسلامی نشده‌اند.
هراس از زبان انگلیسی
علی خامنه‌ای در سال‌های اخیر جایی گفته بود: «متأسفانه در برخی مواقع به جای ترویج زبان فارسی، زبان انگلیسی ترویج می‌شود و اکنون کار به جایی رسیده است که آموزش زبان انگلیسی به مهد کودک‌ها کشیده شده است.» روح‌الله خمینی نیز نظر مثبتی به زبان انگلیسی نداشت و در سخنان خود از خائن‌هایی نام برده بود که به تعبیر او در زمان سابق به دنبال ترویج زبان انگلیسی بودند.
همان‌گونه که در جریان اعتراضات خونین آبان ۱۳۹۸، بحث آموزش زبان چینی در مدارس مطرح شد، پیشتر در کشاکش اعتراضات خونین ۱۳۹۶ نیز خبر ممنوعیت تدریس زبان انگلیسی در مدارس ابتدایی ایران منتشر شده بود. دقیقاً در دی ماه سال ۹۶، دبیر کل شورای عالی آموزش و پرورش گفته بود تدریس زبان انگلیسی در مدارس ابتدایی دولتی و غیردولتی در ساعات رسمی یا غیررسمی ممنوع است و در صورت مشاهده با آن برخورد خواهد شد.
این همزمانی بین اعتراضات و این‌که حکومت تقریباً در همان زمان دوباره به یاد محدود کردن آموزش زبان و اسلامیزه کردن کتب درسی می‌افتد، ممکن است در نگاه اول تصادفی به نظر برسد، اما بیانگر عمق نگرانی و هراس ایدئولوژیک حکومت از نسلی است که کمترین اشتراک عقیدتی و ارتباط فرهنگی با حاکمیت احساس نمی‌کند.
 
 

چهره مادران قربانیان خشونت‌ جمهوری اسلامی

اگر زمانی جمهوری اسلامی می‌توانست در سانسور رسانه‌ای، از قربانیان خشونت‌های دهه ۶۰ در ایران آن‌چنان تصویر ترسناکی ارائه دهد که صدای مادران آنها که به نام «مادران خاوران» شناخته می‌شوند، با تاخیر به اقشار مختلف اجتماعی برسد، حالا به لطف شبکه‌های اجتماعی، شجاعت و دادخواهی این مادران به راحتی و به سرعت، مقابل چشم همه قرار می‌گیرد.
مادران قربانیان خشونت کور جمهوری اسلامی، تصویر واقعی فرزندان خود، جوانان ایران و نگرانی خانواده‌ها از سرکوب‌ خشن را بدون سانسور در معرض دید همگان می‌گذارند؛ جوانانی معمولی، آزاده و پرشور، بدون وابستگی تشکیلاتی و خانواده‌هایی که نگران از دست دادن آنها هستند.
خانواده‌هایی که به فرزندان‌ خود می‌گویند خشونت‌ در خیابان‌ها تا چه اندازه می‌تواند برای آنها گران تمام شود و فرزندانی که می‌گویند اگر همه از ترس خشونت در خانه‌ها بمانند، تغییری رخ نخواهد داد.
این مادران در سال‌های اخیر و این روزها در حالی به دیدار یکدیگر می‌روند، سرودهای حماسی و ملی می‌خوانند، عکس‌ فرزندان خود را در دست می‌گیرند و مقابل دوربین‌ها می‌ایستند، در برنامه‌های مختلف شرکت می‌کنند و شجاعانه، حاکمان جمهوری اسلامی را «جائر» می‌خوانند که فرزند کشته‌شده یا مفقودشان، تنها سرمایه معنوی آنها در زندگی نبوده است.
ناهید شیرپیشه، همچون گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی، پروین فهیمی، مادر سهراب اعرابی، هاجر رستمی، مادر ندا آقاسلطان، و دیگر مادران، فرزند یا فرزندان دیگری هم دارند و برخی از آنها خود نیز دارای جایگاه اجتماعی بوده و شاغل هستند.
همبستگی این مادران که هم خودشان و هم فرزندان‌شان به همه اقشار اجتماعی تعلق دارند، گستردگی مطالبه آزادی و عدالت در ایران را نیز به خوبی نشان می‌دهد.
مادر ستار بهشتی، زن خانه‌دار عامی است که فرزندش جوان کارگر وبلاگ‌نویسی بود که سال ۹۱ به اتهام اقدام علیه امنیت ملی از طریق شبکه‌های اجتماعی بازداشت شد و زیر شکنجه جان باخت.
مادر پویا بختیاری، معلمی است که تعلیم و تربیت دانش‌آموزان مقطع دبستان را بر عهده دارد و فرزندش هم مهندس جوان گیاه‌خواری که فعالانه، در ویدئویی، به عنوان شهروند روزنامه‌نگار از وضعیت تظاهرات در محل زندگی‌اش گزارش می‌کند و دیگران را نیز ترغیب به شرکت در انتخابات.
شهین مهین‌فر، مادر امیرارشد تاجمیر از کشته‌شدگان اعتراضات خیابانی سال ۸۸ نیز مجری باسابقه رادیو و تلویزیون است که بعد از جان باختن فرزندش، خانه‌نشین شد. فرزندش نیز ۲۵ ساله و از صدابرداران رادیو بود.
شهناز اکملی، مادر مصطفی کریم‌بیگی هم زن خانه‌داری است که فرزند ۲۶ ساله‌اش را در روز عاشورای سال ۸۸ و در اعتراض‌های خیابانی به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری آن سال از دست داد.
حالا بعضی از آنها با شجاعتی مادرانه، از گوشه و کنار ایران، غم ناشی از فقدان فرزندان‌ خود را فریاد می‌زنند و حکومت را ظالم و ستمگر می‌خوانند.
شماری از مادران قربانیان خشونت‌های جمهوری اسلامی، امروز دیگر از مرحله سنتی «مادر عزادارِ تمام عمر سیاه‌پوش» گذر کرده‌اند و به مادران «فعال دادخواه» تبدیل شده‌اند.
اگر پویا بختیاری را نماد اعتراضات آبان‌ماه ۹۸ ایران بدانیم، خانواده وی و به ویژه مادرش، ناهید شیرپیشه نیز نماد مادری است که نه تنها همچون مادران اعتراض‌های ۸۸ و ۹۶ به دنبال دادخواهی فرزند است، بلکه به صراحت می‌گوید فرزندش «قهرمان ملی» بوده و او «راه پویا» را ادامه خواهد داد.
وی گفته که او و فرزندش، آگاهانه، روشنفکرانه، «هم‌آرمان» و «دست در دست هم» به خیابان آمدند و پس از کشته‌ شدن پویا، «رسالتی» بر دوش وی گذاشته شده و آن احترام به «آرمان پویا» و دنبال کردن «هدف» او است.
اگر پیش از این مادران سنتی بیشتر در پی زنده‌ نگاه داشتن یاد و غم فرزند از دست‌رفته در قلب‌شان بودند، خانم شیرپیشه که معلم دبستان است، گفته تنها با ادامه آرمان پویا است که فکر می‌کند «مادر خوبی» است و به «خون» پسرش «خیانت» نکرده است.
وی در گفت‌و‌گوهایی که با رسانه‌های مختلف داشته، بارها و بارها به روشنی تاکید کرده که فرزندش، به «خواست و اراده» خودش، «قدم در این راه گذاشته و... با شهامت و شجاعت و جان بر کف، خونش را نثار میهن و مردم میهن اش کرده» است.
ناهید شیرپیشه به اندازه‌ای به آرمان فرزندش اعتماد دارد که می‌گوید «من دانش‌آموزانم را، بچه‌های این مرز و بوم را مثل پویا تربیت می‌کنم که زیر بار ظلم نروند. از حق‌شان دفاع کنند.»
فارغ از پررنگ شدن تدریجی وجه عاملیت زنان ایرانی در تحولات اجتماعی و به طور ویژه مادرانی که در حوادث سیاسی در ایران، فرزندان‌شان را از دست می‌دهند، دیدار و همبستگی آنها با یکدیگر در عرصه سیاسی اجتماعی ایران، با وجود سرکوب‌ها، تهدیدها و خشونت‌های فزاینده حکومت، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.
مادران این قربانیان بارها گفته‌اند فرزندان‌شان با دست‌ خالی به خیابان‌ها رفتند و خواسته‌ای جز آزادی و عدالت نداشتند.
این اما همه حرف آنها نیست، مادران قربانیان خشونت‌ حکومتی در ایران تاکید دارند که پاسخ فرزندان معترض و صلح‌طلب آنها گلوله شد؛ گلوله‌ای که جان مطالبه‌گر آنها را گرفت، اما مسئولیت تازه‌ای بر گردن خانواده و به ویژه مادر گذاشت.
مسئولیتی که اگرچه هیچ مادری در آرزوی آن نبوده و نیست، اما بی‌گمان ناخواسته روح تازه‌ای به جنبش آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی و برابری‌خواهانه ایران بخشیده است.



کشتار در نیزار ماهشهر؛‌ هر که رفت، برنگشت

«نیزار ماهشهر» کلیدواژه روایتی پر از سوال و حاشیه شده است، روایتی از یک روز خونین در جریان اعتراض‌های آبان ۹۸، اعتراضاتی که مثل طوفانی سهمگین و پرشتاب ۲۰۰ شهر کوچک و بزرگ ایران را در نوردید. خشونت‌ورزی بی‌سابقه حکومت که به روایت عفو بین‌الملل منجر به کشته‌شدن دست‌کم ۲۰۸ نفر شد، در ماهشهر به نقطه اوج رسید و برخی روایت‌ها مانند گزارش نیویورک‌تایمز می‌گویند ۴۰ تا ۱۰۰ نفر در این شهر کشته شده‌اند.
آن‌چه می‌خوانید روایتی است از گفت‌وگو با یک شاهد عینی در ماهشهر؛ مهندس جوانی ساکن ماهشهر که در این گزارش با نام «راوی» معرفی شده است.
آدم‌های زیادی در ماهشهر زندگی می‌کنند که خاطرات رگبار و انفجار روزهای جنگ ایران و عراق را به یاد دارند، روای جوان هم حالا یک خاطره دارد؛‌ شب حملۀ نیروهای نظامی با ادوات سنگین نظامی به شهرک عرب‌نشین «کوره‌ها»: «ظهری که اتفاق نیزار افتاد، شبش در شهرک کوره‌ها هم تانک آوردند. دوشکا آوردند. از داخل شهر ۱۰ کیلومتر فاصله داشتیم با شهرک، ولی تا دو ساعت احساس می‌کردیم در وضعیت جنگی قرار داریم. دو ساعت فقط صداهایی می‌شنیدیم که فقط در فیلم‌ها شنیده بودم. مدام صدای رگبار.»
راوی تلاش می‌کند آرام و خون‌سرد حرف بزند و معلوم است که سخت مراقبت می‌کند کلمه به کلمه حرف‌هایش دقیق باشد و آن‌چه را خود می‌داند، از آن‌چه از دیگران نقل می‌کند، جدا کند. سؤال‌هایم زیادند و همه را یادداشت کرده‌ام، ولی باید اول از او بخواهم برای من و کسانی مثل من بگوید ماجرا از کی و کجا شروع شد.
«شروع ماجرا از ظهر روز جمعه بود، یعنی ۲۴ آبان، که مردم چند جای شهر جمع شدند به اعتراض، ولی هیچ درگیری و برخوردی اتفاق نیفتاد. روز دوم هم که شنبه باشد، زد و خوردهایی اتفاق افتاد ولی باز هم خیلی مهم نبود. اتفاق اصلی از روز یکشنبه افتاد، یعنی ۲۶ آبان نزدیک آن سه‌راهی جاده اصلی و شهرک‌ها. همان روزی که فیلمش هم پخش شد که یک نفر را نزدیک پمپ بنزین با تیر می‌زنند».
هنوز دقیق نمی‌دانم قضیه این سه‌راهی و شهرک‌ها چیست. از راوی می‌خواهم قبل از این‌که به جزئیات دیگر برسد، وضعیت منطقه و این سه‌راهی را برایم ترسیم کند.
«ببینید، اعتراضات ماهشهر پنج جای اصلی داشت، پنج کانون اصلی، به اضافه بخش‌های پراکنده دیگر در داخل شهر. یکی از این کانون‌ها «ناحیه صنعتی» بود که خانواده‌های شرکتی آن‌جا هستند. این یکی از خروجی‌های شهر است که خودش منتهی می‌شود به خروجی جایی که به آن می‌گویند «شهرک طالقانی» یا همان «کوره‌ها». یک جای دیگر هم هست به اسم «زنجیر» یا «شهرک رجایی». این سه تا خروجی‌شان تقریباً به هم می‌رسد، به سمت منطقه ویژه اقتصادی که پتروشیمی‌ها آن‌جا هستند. ماجرا از تقاطع و سه‌راهی‌ای شروع شد که این سه ناحیه به هم متصل می‌شوند به سمت منطقه ویژه اقتصادی». 
ز راوی می‌پرسم پس این فیلمی که پخش شد و مردم در آن به طرف مأموران سنگ پرت می‌کنند و یک نفر تیر می‌خورد، مربوط به همین سه‌راهی است. 
«بله، تقریباً نزدیک همین منطقه است. ماجرا از آن‌جا شروع شد که عده‌ای آمدند پمپ بنزین و مسیر خروجی شهر را بستند. همزمان، زیر پلی که منتهی می‌شود به دانشگاه و کمربندی خروجی شهر را هم که می‌رود به سمت هندیجان و استان بوشهر، بستند. یعنی لاستیک آتش زدند و بستند. آن فیلم هم مال صبح روز یکشنبه است، روبه‌روی پمپ بنزین. این پمپ بنزین «ناحیه صنعتی» است که یک پایگاه بسیج پشتش مشرف به این پمپ است و مأموران از بالای این پایگاه بسیج تیراندازی می‌کردند و دیدید که یک نفر را همان‌جا زدند». آن‌طور که راوی وصف می‌کند و من روی نقشه تطبیق می‌دهم، به نظرم می‌رسد معترضان در روز یکشنبه تقریباً همه خروجی‌های شهر را در اختیار داشته‌اند، اما راوی برداشت مرا اصلاح می‌کند و می‌گوید: «فردای آن روز، یعنی دوشنبه، دیگر تقریباً همه خروجی‌های شهر دست معترضان بود و اجازه هیچ خروجی نمی‌دانند، هم به سمت هندیجان و هم به سمت اهواز.»
با توجه به سابقه رفتار جمهوری اسلامی با اعراب معترض، عرب یا فارس بودن معترضان در ماهشهر موضوع دیگری است که ذهنم را مشغول کرده است. از راوی می‌پرسم این درست است که اکثر معترضان عرب بوده‌اند؟
«تصور عمومی این است که غالب معترضان از اعراب بودند، ولی تصور دقیقی نیست. دلیلش این است که همه شهرک‌های منتهی به خروجی شهر عرب‌نشین‌اند و چون اکثر زد و خوردها آن‌جا اتفاق افتاد، تصور بر این است که غالب معترضان اعراب بودند. در حالی که در سایر جاهای شهر این طور نبود. مثلاً همان کسی که در فیلم می‌بینید تیر می‌خورد اصلاً عرب نیست، فارس است». به راوی می‌‌گویم پس خبرهای مربوط به «عرب‌های تجزیه‌طلب» چیست که ادعا می‌کنند درگیری با آن‌ها بوده است؟
«بودند کسانی که روزهای آخر، یعنی دوشنبه و سه‌شنبه با پرچم «الاحواز» و این‌ها هم وارد ماجرا شدند و همین هم باعث اختلاف نظر شد و عده‌ای پا پس کشیدند، ولی آن‌ها غالب ماجرا نبودند». با این وصف لازم است بپرسم پس ماجرای مسلح بودن معترضان چیست؟ یا این‌ ادعا که معترضان شهر را به آتش کشیدند و مواردی از این دست؟
«این‌جا اسلحه راحت به دست می‌آید، چیز سختی نیست. توی همین شهرک‌ها تقریباً اکثر مردم اسلحه دارند. خود ماهشهر هم مردم اسلحه دارند. اسلحه داشتن اصلاً غیرطبیعی نیست. اما این اتفاقی که افتاد، حتی دی ۹۶، ما اسلحه‌ای از طرف مردم ندیدیم. این‌ بار هم ما تا روز آخر، یعنی سه‌شنبه که اوجش بود، ما چیزی نشنیدیم که کسی اسلحه داشته از مردم که درآورده باشد بیرون. از آن طرف دقت کنید که هیچ‌کدام از اماکن عمومی آتش نگرفت. هیچ بانکی. حتی یک دستگاه عابربانک هم آسیب ندید این‌جا.» سالم ماندن بانک‌ها و مراکز دولتی در ماهشهر را قبلاً‌ هم شنیده بودم. با این وصف تنها دلیل شدت سرکوب در ماهشهر مربوط می‌شود به بسته شدن شاهراه منطقه ویژه اقتصادی. آقای راوی نظرم را تأیید می‌کند و می‌گوید این منطقه و این شاهراه عملاً یک هفته تعطیل شد و این زیان سنگینی بود برای دولت و اصلاً برای همین بود که با تانک و دوشکا وارد شدند.
صحبت که به تانک و دوشکا می‌کشد، وقتش می‌رسد تا از فاجعه نیزار بپرسم، از شروع‌کننده درگیری‌ها، از وضعیت کشته‌ها و...
راوی جزئیات تکان‌دهنده‌ای را روایت می‌کند، ولی ابهاماتی هم در این باره دارد، و دلیل ابهامش را که بیان می‌کند، زبانم بند می‌آید؛ هیچ‌یک از کسانی که به نیزارها پناه بردند، زنده برنگشتند.
«روز دوشنبه این اتفاق افتاد و همان روز هم اخبارش توی شهر پیچید اما نه به این گستردگی که الان می‌شنویم. در اولین جمعه بعد از اعتراضات که وضعیت نسبتاً آرام شده بود، خبر پخش شد که در نیزار جنازه‌هایی پیدا شده. حتی نزدیکان بعضی کشته‌های نیزار می‌گویند از دوشنبه تا جمعه که رفتند جنازه‌ها را آوردند بیرون، بعضی‌شان اصلاً قابل شناسایی نبودند، چون یا تیر قوی دوشکا متلاشی‌شان کرده بود یا حیوانات انگار آن‌ها را تکه‌تکه کرده بودند. وضعیت خیلی فاجعه‌باری بود برای خانواده‌ها. ولی این‌که تیر اول را چه کسی شلیک کرد، تقریباً می‌شود گفت هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که مطمئناً اول، نیزاری‌ها تیر زدند. چون ما این را می‌دانیم که کسانی که رفتند توی نیزار، هیچ‌کدام‌شان زنده برنگشتند. تصور ما این است که نیروهای نظامی اول شلیک کردند.» او علاوه‌بر روایت عموم مردم، برای این ادعایش دلیل دیگری هم دارد و از فاجعه «کوره‌ها» یا همان شهرک طالقانی مثال می‌آورد که در معدود گزارش‌های منتشرشده درباره ماهشهر هم توجه چندانی به آن نشده است.
«ظهری که اتفاق نیزار افتاد، شبش در شهرک کوره‌ها هم تانک آوردند. دوشکا آوردند. از داخل شهر ۱۰ کیلومتر فاصله داشتیم با شهرک، ولی تا دو ساعت احساس می‌کردیم در وضعیت جنگی قرار داریم. دو ساعت فقط صداهایی می‌شنیدیم که فقط در فیلم‌ها شنیده بودم. مدام صدای رگبار. علاوه بر نیزار، آن‌جا هم به‌شدت سرکوب کردند و چندین نفر را کشتند. از فردای آن روز هم تا همین امروز که با هم حرف می‌زنیم اخباری از دستگیری آدم‌ها در این شهرک می‌آید. پنج نفر را من خودم می‌شناسم که کسانی بودند که این‌روزها بردند و بعد از دو یا سه یا چهار روز آمدند گفتند بیایید جنازه‌شان را تحویل بگیرید.»
شهرک طالقانی را مردم به نام «کوره‌ها» می‌شناسند، چون در سال‌های دور کوره‌های آجرپزی در این منطقه بوده و حالا شده شهرکی عرب‌نشین و اغلب کارگر و ضعیف از نظر اقتصادی در حاشیه ماهشهر.
«موضوع درگیری کوره‌ها با نیروهای امنیتی خیلی قدیم‌تر از جاهایی مثل جراحی است. این‌ها از قدیم مردمی بودند که غالباً عرب‌اند و خیلی سرکش‌اند مثلاً و گروه‌‌های اصطلاحاً جدایی‌طلب هم توی آن‌ها هست و سابقه درگیری با حکومت هم زیاد دارند. اتفاقی که افتاد و من مطمئن نیستم ازش ولی روایت خود مردم کوره‌هاست این است که یکی از اعضای اصلی سپاه که از تهران برای سرکشی آمده بود، همان شب با تیر از یک جای نامعلومی از پا درمی‌آید. یعنی با تک‌تیرانداز که بهش می‌گوییم قنّاص. آن‌ها همان شب، حمله می‌کنند به کوره‌ها و شروع می‌کنند به تیراندازی به هر کسی که توی شهر بوده. درگیری به وجود می‌آید، آن‌ها هم مسلح بودند و یک سری تیراندازی می‌شود ولی نیروهای مسلح حکومت کار را به تیراندازی با دوشکا می‌کشند و حتی دو تا تانک هم می‌آورند و آدم‌های زیادی را می‌کشند. فرداش هم شروع می‌کنند به بازداشت‌ها و بعضی را جنازه‌شان را تحویل می‌دهند.» وقتی از حمله به کوره‌ها یاد می‌کند، نامی هم از سربندر، به‌عنوان یکی از کانون‌های اصلی اعتراضات، می‌برد. اخبار زیادی درباره سربندر منتشر نشده است.
«خود من هم تعجب می‌کنم از این‌که از کشته شدن مردم در سربندر حتی یک کلمه هم در رسانه‌ها نشنیدم. ما این‌جا یک جایی داریم در ماهشهر که به آن می‌گوییم سربندر. تقریباً ۱۵ تا ۲۰ کیلومتری ماهشهر که جزو ماهشهر حساب می‌شود و این‌ها می‌گویند بندر امام خمینی. توی بحبوحه اتفاقات این‌جا، آمارهای بالای بیست تا سی نفر داشتیم از کشته‌های سربندر. نیروهای انتظامی و نظامی کلاً اجازه ورود و خروج به هیچ‌کس نمی‌‌دادند، ولی هیچ خبری ازش در رسانه‌ها درز نکرد و منتشر نشد. حتی خود اهالی ماهشهر هم خیلی دقیق نمی‌دانند آن‌جا چند نفر کشته شد. چون خیلی‌ها را ممکن است کشته باشند و خانواده‌ها را ترسانده باشند که چیزی نگویند.» با این اوصاف، ذهنم مشغول این می‌شود که از این‌همه کشته در چند نقطه ماهشهر، چرا ماجرای نیزار اهمیت بیشتری پیدا کرد و درباره‌اش بیشتر گفتند و نوشتند. تنها جوابی که پیدا کردم این بود که شاید چون در منظر افکار عمومی جلوه‌ای تراژیک‌تر داشته است.
کشتن معترضان در کوچه و خیابان شهرها تعریفی آشنا دارد، هم برای جمهوری اسلامی و هم شاید برای مردم، اما به رگبار بستن معترضانِ پناه‌گرفته در میان نیزارها اتفاقی تازه است و شاید طبیعی باشد هنگامی که با خبرهای کشتن و سرکوبی معترضان خو گرفته‌ایم، چنین فاجعه‌ای بیشتر جلب توجه ‌کند. با همه این حرف‌ها، نتیجه تیراندازی و به رگبار بستن مردم در ماهشهر چند کشته بوده است؟
«تعدادی که خودم به طور قطع می‌دانم و یقین دارم، حداقل ۴۷ کشته است، ولی کسانی هم هستند که می‌گویند بالای هشتاد نفر آدم کشته‌اند. آمارهای دیگر هم هست که ممکن است درست باشد، ولی اسامی‌ای که من خودم خبر دارم حداقل ۴۷ کشته است. ولی دستگیری‌ها قطعاً بالای ۵۰۰ نفر است.» شهرستان ماهشهر امروزه حدود ۲۸۰ هزار نفر جمعیت دارد که از این تعداد حدود ۱۵۰ هزار در خود بندر ماهشهر زندگی می‌کنند. ۲۰ واحد پتروشیمی و منطقه ویژه اقتصادی بندر امام خمینی در ماهشهر علی‌رغم اهمیت بسیاری که به این بندر تاریخی بخشیده، ولی دقیق نمی‌دانم آیا باعث شده تا همه اهالی این شهرستان از رفاه نسبی در زندگی برخوردار باشند یا نه. درباره خود شهر و نسبتی که ماهشهری‌ها با جمهوری اسلامی دارند از آقای راوی می‌پرسم.
«ماهشهر یک بافت قدیم دارد که تقریباً سنتی است و بهش می‌گویند ماهشهر قدیم، و یک جایی دارد که بهش می‌گویند ناحیه صنعتی که متعلق به شرکت نفت است و ساکنانش کارمندهای شرکت نفت و پتروشیمی‌ها هستند. حومه شهر اکثراً عرب‌نشین‌اند؛ شهرک‌هایی مثل مدنی و طالقانی و رجایی و... وضعیت سیاسی در این‌جا مثل همه شهرهای دور از مرکز ایران است، یعنی موقع انتخابات‌های مجلس و شورای شهر شرکت می‌کنند و خیلی قبیله‌ای هم رفتار می‌کنند. اتفاقاً اعراب این‌جا هم تقریباً بیشترین آمار مشارکت را دارند، چون فکر می‌کنند حداقل در این مورد شاید بتوانند حق‌شان را بگیرند. برای همین هم دو یا سه نفر از اعضای شورای شهر عرب هستند، اما فضای شهر اصلاً فضای حزب‌اللهی نیست و تعلق خاطر به جمهوری اسلامی آن‌جور که در بعضی شهرهای سنتی دیگر می‌شود دید، این‌جا نمی‌بینید.»
فاصله طبقاتی و گسترش فقر موضوعی نیست که خاص ماهشهر و حاشیه‌نشینان این بندر باشد، ولی آقای راوی تصویری نسبتاً روشن از این فاصله طبقاتی ترسیم می‌کند.
«این‌جا یک فاصله طبقاتی واقعاً وحشتناک وجود دارد. این‌جا آدم هست که کارمند یکی از پتروشیمی‌های منطقه است که حقوق می‌گیرد ۲۵ تومان. علاوه بر آن ماشین شرکت هم زیر پایش است و علاوه بر آن رستوران شرکت در شهر هم کاملاً در اختیارش است یعنی رایگان غذا می‌خورد، بلیت رفت و برگشتش به مسافرت هم رایگان است، ولی در عوض آدم در همین شهر هست که حقوقش ماهی یک میلیون تومان است و اجاره خانه‌اش ماهی ۶۰۰ هزار تومان. یعنی عملاً روز پنجم هر ماه دیگر هیچی ندارد برای خوردن. مردم یا شرکتی‌اند یا مغازه دارند. بقیه مردم هم عملاً کارگرهایی هستند که فعلگی می‌کنند. یعنی کارگرهای روزمزدی هستند که می‌روند سر ساختمان یا توی شهر کار روزانه می‌کنند. معمولاً این‌ها حاشیه‌نشین‌ها هستند؛ همین‌هایی که حضورشان توی این اعتراضات پررنگ بود.» در اعتراضات دی ماه ۹۶ هم نام ماهشهر در کنار شهرهایی آمد که حاشیه‌نشیان آن‌ها در اعتراض به وضع اقتصادی به خیابان‌ها آمده بودند و علیه دولت و حکومت شعار داده بودند، ولی شدت سرکوب در آن زمان به هیچ وجه قابل قیاس با آبان امسال نبود. با این تعداد کشته و زخمی و بازداشت و هراس‌افکنی در دل مردم معترض، از آقای راوی می‌پرسم به نظر مردم آیا ماجرا تمام شده است؟
«وضع اقتصادی به شکلی است که من فکر نمی‌کنم ماجرا تمام شده باشد. من فکر می‌کنم هیچ مصالحه‌ای اتفاق نخواهد افتاد، حداقل بین اعراب این‌جا و حکومت. مردم عادی و عموم هم همین‌طور . بعید است بتوانند این فضا را تحمل کنند، چون وضع اقتصادی برایشان به‌شدت سخت است.» گپ‌وگفتم با آقای راوی تمام می‌شود، اما تصویر تیر خوردن معترض ماهشهری که حرفش را زد لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. سرنوشت او چه شد؟ بر سر او چه آمد؟
«او را الان دیگر بیشتر اهالی شهر می‌شناسند. خانواده‌اش ترسیدند ببرندش بیمارستان. ترسیدند آن‌جا بیایند سراغش، بازداشتش کنند با آن وضعیت. پاش تیر خورده بود. نگهش داشتند توی خانه. عفونت کرد، شدید. الان می‌خواهند پایش را از زانو قطع کنند.»


محکومیت چهار فعال حقوق زنان در ایران به ۱۶ سال حبس

دادگاه انقلاب تهران چهار فعال حقوق زنان، اکرم نصیریان، ناهید شقاقی، اسرین درکاله و مریم محمدی را به اتهام اجتماع علیه امنیت ملی، تبلیغ علیه نظام و بی‌حجابی مجموعا به ۱۶ سال و هشت ماه زندان محکوم کرد.
هر یک از این فعالان حقوق زنان به چهار سال و دو ماه حبس تعزیری محکوم شده‌اند.
این فعالان که از اعضای انجمن ندای زنان هستند در طول یک سال اخیر در جریان اعتراض به حجاب اجباری با برداشتن روسری بازداشت شده بودند.
در صورت تائید حکم در دادگاه تجدیدنظر و با اعمال ماده ۱۳۴ از قانون مجازات اسلامی، سه سال حبس تعزیری برای هر یک از آنها قابل اجراست.

ابراز نگرانی از وضع جسمی گروهی از دراویش زندانی پس از ۴۰ روز اعتصاب

فائزه عبدی‌پور، از فعالان دراویش گنابادی، روز پنج‌شنبه از وضع جسمی ۱۴ درویش زندانی که ۴۰ روز از اعتصاب غذای‌شان می‌گذرد ابراز نگرانی کرد.
خانم عبدی‌پور، همسر محمد شریفی‌ مقدم از دراویش زندانی، پیشتر در توئیتی نوشته بود: «۱۴ درویش زندانی با خواسته «رفع کامل فشارها و محدودیت‌های امنیتی از شخص دکتر نورعلی تابنده و بازگشایی حسینیه‌ها و مجالس درویشی دست به اعتصاب غذا زده‌اند.»
پس از درگیری بین مأموران امنیتی و شماری از دراویش گنابادی در خیابان گلستان تهران در بهمن و اسفند ۹۶، فشارها بر این دراویش به‌شدت افزایش یافت و نورعلی تابنده، رهبر این گروه، در ویدئویی که پانزدهم اسفند آن سال منتشر شد تلویحاً تأیید کرد که در بازداشت خانگی قرار دارد.
سی‌ام بهمن و اول اسفند ۱۳۹۶ که به حادثه گلستان هفتم معروف شد بیش از ۴۰۰ درویش گنابادی در جریان درگیری با نیروهای امنیتی، نظامی و شبه‌نظامی ضرب‌وشتم و بازداشت شدند.
در پی این رخدادها در آبان‌ماه امسال ۷۲ درویش گنابادی زندانی در اعتراض به «عرصه تنگی که گریبان جامعه درویشی را فشرده است» دست به اعتصاب غذا زدند.
اعتصاب عده‌ای از آنها هم‌چنان ادامه دارد و به گفته فائزه عبدی‌پور وضع جسمانی آنها «به هیچ عنوان خوب نیست».
علیرضا روشن، از فعالان حقوق دراویش در فضای مجازی، در آبان‌ماه در حساب کاربری خود در توئیتر نوشت: «درویش‌ها می‌گویند در این دو سالی که از حبس‌شان می‌گذرد جز استخوان مرغ در بعضی خورش‌ها، رنگ گوشت را ندیده‌اند. اما دیروز در زندان فشافویه قطعات بزرگ گوشت و میوه سرو شده است تا تمایل به شکستن اعتصاب غذا بالا برود.»

۱۳۹۸ آذر ۱۲, سه‌شنبه

بازداشت معترضان همچنان ادامه دارد؛ دستگیری ۷۹ نفر در خوزستان

موج بازداشت‌ها پس از اعتراضات اخیر در ایران ادامه دارد و مدیرکل ضدتروریست وزارت اطلاعات هم روز دوشنبه گفته است، ۷۹ نفر در استان خوزستان در ارتباط با ناآرامی‌های اخیر در این استان بازداشت شده‌اند.
به گزارش ایرنا، این مقام وزارت اطلاعات می‌گوید، نیروهای امنیتی «۷۹ نفر از عناصر اصلی حمله به مراکز عمومی و خصوصی، پایگاه‌های نظامی و انتظامی و مردم شناسایی و در حین و بعد از اغتشاشات دستگیر شدند.»
مقام های امنیتی ایران از اعتراضات سراسری اخیر در واکنش به افزایش بهای بنزین در ۲۴ آبان به عنوان «اغتشاشات» یاد می‌کنند. این اعتراضات با سرکوب «خونین» روبه رو شد و به گزارش سازمان عفو بین‌الملل، در این اعتراض‌ها دستکم ۲۰۸ نفر کشته شدند. ولی این نهاد مدافع حقوق بشر می گوید، تعداد کشته‌شدگان بیش از این رقم است.
مدیرکل ضدتروریست وزارت اطلاعات در ادامه گفته است که اعضای «سه تیم» که با «حمایت یکی از کشورهای حوزه خلیج‌فارس آموزش‌های ویژه دیده» در حمله به نیروهای امنیتی نقش داشته اند نیز جزو بازداشت شدگان هستند.
در حالی این مقام وزارت اطلاعات از بازداشت‌ها در استان خوزستان خبر داده است که طی روزهای اخیر گزارش هایی در خصوص تیراندازی به معترضان در نیزارهای ماهشهر منتشر شده است.
رئیس نیروی انتظامی اندیمشک هم از بازداشت دو نفر در ارتباط به اعتراضات اخیر در این شهر خبر داده است.

نامه نرگس محمدی در باره شکنجه معترضان بازداشت‌شده

نرگس محمدی، فعال حقوق بشر که در زندان به سر می‌برد در نامه‌ای از مشاهدات خود از وضعیت دردناک دو نفر از بازداشت‌شدگان اعتراضات اخیر خبر داده است.
نرگس محمدی نایب رئیس و سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر با انتشار نامه ای از زندان اوین به وضعیت دردناک دو نفر از بازداشت شدگان اعتراضات اخیر اشاره کرده و از شکنجه روحی و جسمی که بر آنها رفته خبر داده است. او با محکوم‌کردن  سرکوب و قتل معترضان از سوی حکومت خواسته است که مجازات عاملان کشتار مردم بی پناه به یک مطالبه عمومی تبدیل شود.

محمدی در نامه خود که تاریخ ۱۰ آذر را دارد در توضیح مشاهدات خود از یک جوان تیرخورده و رنگ‌پریده در زندان اوین، می‌نویسد: « ظاهرش نشان می دهد که خونریزی ، عفونت و تورم غیر قابل تصور پا ، او را از پای دراورده تا زندانبانان بند ۲۰۹ امنیت اوین او را از سلول انفرادی به بهداری اورده اند. او جوانی کم سن و سال است از اسلامشهر. جوانی از همان طبقه که قرار بود جمهوری اسلامی خادم شان باشد. وقتی به او گفتیم اصرار کن پایت معالجه شود وگرنه با این وضع قطع میشود گفت من که قرار است اعدام شوم چه فرقی دارد با پا یا بی پا. از روزی که بازداشت شده ام حتی بتادین هم روی زخمم نریخته اند.»
محمدی نمونه دیگری از مشاهدات خود را نیز بیان کرده است. او به دختری ۲۰ساله اشاره می‌کند که از زندان وزرا به بند زنان منتقل شد‌ه است: «چشمانش شدت اضطرابش را نشان می داد. سر راه از ماشین پیاده شده و به طرف عده ای که برای گرانی بنزین تجمع کرده بودند ، رفته و بازداشت شده بود. حین بازجویی یا بهتر بگویم اعتراف گیری، مرد بازجو از موهایش گرفته و کشیده بود و فحش های رکیکی داده بود که رویش نمی شد تکرارکند. کمر بند دور کمرش را باز کرده و به میز و صندلی کوبیده بود تا دختر جوان ترسیده و هر چه میخواهد را به دوربین بگوید ، نه یک بار بلکه چند بار. او که چون بسیاری از هم نسلانش موفق به تحصیل در دانشگاه نشده و به کار مشغول بود، به زندان قرچک و میان متهمان قتل و مواد مخدر و ... منتقل شد.»

خواستی که باید به مطالبه عمومی بدل شود

جمهوری اسلامی ایران تا کنون از انتشار آمار دقیق قربانیان، بازداشت‌شدگان و مجروحان اعتراضات اخیر خودداری کرده است. برخی نمایندگان مجلس خواهان تشکیل کمیسیون  حقیقت‌یاب شده‌اند و سازمان عفو بین‌الملل نیز در تازه‌ترین آمار خود شمار کشته‌شدگان را بیش از ۲۰۰ نفر اعلام کرده است. پیش‌تر سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس ایران از بازداشت "حدود هفت هزار نفر" در اعتراضات اخیر ایران خبر داده بود.

محمدی در ادامه نامه خود با اشاره به ادعای حاکمان جمهوری اسلامی که "اعتراض حق مردم است" می‌نویسد: «اما به یاد نمی اوریم اعتراض و حتی نقدی که به سرکوب توسط حکومت نیانجامیده باشد. حکومت نشان داده که مسالمت امیزترین اعتراض ها را تحمل نمی کند و حتی تظاهرات سکوت را با گلوله پاسخ می دهد.»
 سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر نامه خود از زندان را با تاکید بر لزوم تبدیل خواست مجازات عمالان کشتار مردم به پیاان برده است: «کشتار مردم رنجور و خسته از سرکوب، آنچنان وحشیانه و خشونتآمیز است که با هیچ عذر و بهانه ای از سوی حکومت توجیه پذیر نیست و تنها یک درخواست میتوان داشت و آن مجازات عاملان کشتار مردم بی پناه است واین مساله باید به یک خواست عمومی تبدیل شود.»
نرگس محمدی، نایب رییس کانون مدافعان حقوق بشر ایران از اردیبهشت ۱۳۹۴ به اتهام "تبلیغ علیه نظام" و فعالیت در کمپین گام به گام تا لغو مجازات اعدام در زندان اوین به سر می‌برد. او به ۱۶ سال زندان محکوم شده و از ملاقات و تماس تلفنی با دو فرزندش محروم است.

کیانا و علی نزد پدرشان تقی رحمانی در خارج از ایران زندگی می‌کنند.